الشيخ محمد باقر الشريعتي الأصفهاني

214

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

د . حقيقت وجود بما هوهو قطع نظر از هر حيث و جهتى كه به آن ضميمه گردد مساوى است با كمال ، تجرد ، اطلاق ، غنا ، شدت ، فعليت ، عظمت ، جلال و لاحدّى و نوريت . اما نقص ، تقيد ، فقر ، ضعف ، امكان ، كوچكى ، محدوديت و تعين ، همه از سنخ اعدام و نيستىها مىباشند و يك موجود از آن جهت متصف به اين صفات مىگردد كه وجودى محدود و توأم با نيستى است . پس اين‌ها همه از عدم ناشى مىشود . حقيقت وجود نقطهء مقابل عدم است و آن‌چه از شؤون عدم است از حقيقت وجود بيرون است يعنى از حقيقت وجود منتفى است و از آن سلب مىشود . مثلًا حيوان موجودى است كه علم و عقل آدمى را ندارد فاقد نطق و بيان است حجم و طول عرض او محدود است به اندازه كوه حجم ندارد و به قدر دريا عمق و عرض ندارد . ه . راه يافتن عدم و شؤون آن از نقص و ضعف و محدوديت و غيره ، همه اين‌ها ناشى از معلوليت است ، يعنى اگر وجودى معلول شد و در مرتبهء متأخر از علت خويش قرار گرفت طبعاً داراى مرتبه‌اى از نقص ، و ضعف و محدوديت است ، زيرا معلول با اين‌كه عين ربط و تعلق و اضافه به علت است و نمىتواند در مرتبهء علت باشد ، معلوليت و مفاض بودن عين تأخر از علت و عين نقص و ضعف و محدوديت است . علل معده‌اى آماده مىكند تا انسانى وجود پيدا كند و بىشك هستى او عاريتى است نه ذاتى از اين‌رو در معرض نيستى قرار دارد و فرضاً اگر وجودش ذاتى بود قطعاً ازلى و ابدى بود و نقص و كمبودى نداشت . اكنون مىگوييم حقيقت هستى موجود است به معنى اين‌كه عين موجوديت است و عدم بر آن محال است . و از طرفى حقيقت هستى در ذات خود يعنى در موجوديت و در واقعيت داشتن خود مشروط به هيچ شرطى و مقيد به هيچ قيدى نيست ، هستى چون‌كه هستى است موجود است نه به ملاك ديگر و مناط ديگر و هم نه به فرض وجود شى ديگر ، يعنى هستى در ذات خود مشروط به شرطى نيست . و از طرف ديگر كمال و عظمت ، شدت ، استغنا ، جلال ، بزرگى ، فعليت و لاحدّى كه نقطهء مقابل نقص و كوچكى و امكان و محدوديت و نياز مىباشند از وجود و هستى برمىخيزند يعنى